|
به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی، یک شمع روشن کن!
|
دشوار است
چه زجری می کشد آن کس که انسان است
و از احساس سرشار است...
دکتر شریعتی
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن!
<<دکتر علی شریعتی>>
دو چیز در این دنیا بی پایانند:
بی انتهایی کهکشان ها و حماقت انسان ها!
اگر قرار باشد یکی پایان داشته باشد
به گمانم کهکشان ها خواهند بود!!!
یه فندک و یه چوب سیگار
یه قوطی قرص،یه جانماز
یه پشتی کنج یه دیوار
یه پیشونی، چند تا چروک
یه تختخواب،مثل قفس
تو سینه ی پدر بزرگ
مونده مردد یه نفس
موی سفیدش مثه برف
ریش بلند مثه یاس
تو کوچه مون می برنش
رو شونه همسایه هاس
تو راه آخری سفر
چه با شکوه، چه بی صدا
بزرگترا بهم می گن
رفته بابات پیش خدا
گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق میکرد
وهمه با هم فریاد میزدند حسنی کجایی،شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین وتی شرت های تنگ به تن میکند.او هر روزصبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت میزند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد.کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود وچت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی داست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت.ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد.ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت.قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد.کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
بر گرفته از سایت کارو
اين چه شوريست که در دور قمر ميبينم
همه آفاق پر از فتنه وشر ميبينم
هرکسي روزه به اين مي طلبد از ايام
علت آن است که هر روز بدتر ميبينم
ابلهان را همه شربت زگلاب و قند است
قوت دانا همه از خون جگر ميبينم
اسب تازي شده زخمي به زير پالان
طوق زرين همه از گردن خر ميبينيم
دختران را همه در چنگ و جدل با مادر
پسران را همه بد خواه پدر ميبينم
هيچ رحمي نه برادر به برادر دارد
هيچ شفقت نه پدر را به پسر ميبينم
پند حافظ بشنوخواجه برو نيکي کن
که من اين پند به از گنج و گوهر ميبينم
نمی دانم کجا هستم
مسیرم چیست؟
آیا آخری دارم
و دیگر بار می پرسم
خدایا یاوری دارم؟
خموشی زیر لب پنهان
چنین با خود صدا کردم
نه من تنهای تنهایم
و تنها هم سفر کردم...
من که تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندي
مشت بر مهره تنهايي من پيچاندي
مهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت
بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي
ذکرها گفتي و بر گفته خود خنديدي
از همين نغمه تاريک مرا ترساندي
برلبت نام خدا بود – خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي
دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي
جمع کن رشته ايمان دلم پاره شدست
من که تسبيح نبودم ، تو چرا چرخاندي؟
در عجبم از مردمی که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند
و برحسينی می گريند که آزادانه زيست و آزادانه به شهادت رسيد.
(دکتر علی شريعتی)
زندگی...!
چون قفسی است
قفسی تنگ، پراز تنهايي
و چه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم
پرواز......